صميمانه حضورم را پذيرا شد .بي آنكه بخواهيم گفتگويمان وارد فاز خاصي شد . از ا« او » مي گفت و « مادرش » و عشقي كه هر مردي ممكن است نسبت به زني داشته باشد . مدام تكرار مي كرد : « او بي نظير است ». و بحث هايي و حرفهايي و حركاتي .

كلمات ويژه اي را بكار مي برد و لحظه به لحظه گزارشي مي داد از آنچه كه در حال وقوع است .

كسي كه بارها به اتاقمان سر زده بود ، صحبت ها كرده بوديم، سؤالاتم را پاسخ گفته بود ، دريچه اي برايم گشوده بود ،‌آن گنجه ي گرانبها را در اختيارم گذارده بود و به قول خودش « برايم پدري شده بود » ،‌آن شب متفاوت بود . اين را به خودش هم گفتم . بلافاصله جواب داد : تو مرا خوب شناخته اي . از همان اول اين را فهميدم . تو بازيگوشي ،‌تو عاقل ، تو فهميده …

لبخندي بر من جاري شد . بوسيدمش و برگشتم .                                                                                              

سالها وثاقي طلب كرديم . در آرزوي يك لانه ي درختي ، شب و روز چه خوابها كه نديديم .

فكر كن … چه خنده اي از اعماقت بر مي خيزد آن گاه كه زيركانه مخفي مي شوي از ديد تمام آنها كه هر روز روزمرگي به ارمغان مي آورند!

لحظه اي بنشين . ديده بر هم نه ، آرام به روزمرگي ها بينديش.

اينجا هديه اي است …

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

    دنبال‌کردن

    هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.